تلاش محمد برای
احیای «انسان تاریخدار»
به جای «انسان طبیعت
دار» فلاسفه یونان و تصوف هند شرقی
1 - انسان طبیعتدار ارسطوئی - انسان تاریخدار محمد؛
ما در سلسله تفسیرهای
گذشته از قرآن مطرح کردیم عصری که پیامبر اسلام در آن مبعوث گردید قرن هفتم میلادی
بود یعنی قرن و عصری که دو اندیشه بر ذهن بشریت حاکم بود؛ یکی- فلسفه یونانی
ارسطو، دوم- تصوف هند شرقی.
گرچه به ظاهر این دو
اندیشه به لحاظ محتوی و مضمون با هم فرق میکردند اما از منظر کلی در یک ریشه با
هم مشترک بودند و آن تکیه هر دو بر «انسان طبیعتدار» بود که مطابق آن به تعریف
یکسانی از انسان کلی دست مییافتند یعنی؛ انسان طبیعت داشت و نه تاریخ؛ و طبیعی
است در آن زمانی که ما گفتیم - انسان طبیعت دارد و نه تاریخ- میپذیریم که طبق این
اصل انسان مانند دیگر حیوانات و موجودات در هستی دارای - ماهیت مقدم بر وجود- است
که جبرا در طول حیات خود و در کانتکس آن ماهیت (از پیش تعیین شده) باید حرکت کند و
هرگز اختیاری هم از خود ندارد تا بتواند از ماهیت تعیین شده خارج شود یا وجود خود
را خارج از آن کانتکس بسازد!